![]() |
![]() |
|
|
گفت و گوي با دختر و پسر مهران مديري پسر بيل گيتس که نيستيم! اين يک گفت و گوي خواندني است که در آن فرزندان مهران مديري به خيلي چيزها اشاره کردهاند. از خانه و زندگي و ماشين و محله پدرشان گرفته تا نظر و نگاهشان به کارهاي او تا برخوردي که با بچهها دارد و زمانبندي آمدن و رفتنشان و ساز و آواز در خانه و مار پيتون 5 متري و لباسهايي که ميپوشند و سريالهايي که دوست دارند و مشکلاتي که به عنوان فرزند يک فيلمساز مشهور تحمل ميکنند و بالاخره تمايل پسر براي فيلمساز شدن و دختر که به موسيقي و نقاشي علاقه دارد. فرهاد مديري، پسر ?? ساله مهران مديري است. نه موهايش سيخ سيخي است و نه در فرم لباسپوشيدن عاشق لباسهاي عجيب و غريب است. آن قدر که نميتواني از روي ظاهرش سن و سالش را حدس بزني. ميآيد و مينشيند و از روزهايي صحبت ميکند که در مدرسه اذيتش ميکردند و از اين روزها ميگويد که خواهر ?? سالهاش هم چنين وضعيتي دارد ولي فراموش نميکند که بگويد: ديگر با اين ماجرا کنار آمدهايم فرهاد تريپ هنري نيست قرارمان را گذاشتهايم و او راس ساعت مقرر ميرسد. کت و شلوار کرم رنگ پوشيده و ما شوک ميشويم. اول از سن و سالش و هنگامي که ميگويد:« متولد ?? تير ????» است و بعد از آن وقتي که ميگويد:« هنرستان موسيقي درس ميخوانم». او نه در فرم لباس پوشيدنش اثري از بچههاي هنري دارد و نه در مرتب كردن چهرهاش. البته همه اينها را خودش انتخاب کرده و پدرش نقشي در انتخاب اين فرم لباس پوشيدنش ندارد. حتي ميتواند بخندد و تعريف کند که ريش فراواني داشته و براي آمدن سر گفت و گو آنها را اصلاح کرده است، چون نميخواسته عكساش با آن ريشهاي بلند چاپ شود!يك خانواده هنري همسر مهران مديري، مادر فرهاد و شهرزاد، رشتهاش هنري بوده و ادبيات. خانهدار است و براي خودش مينويسد. هيچوقت دغدغه نوشتن نداشته. اسم فرهاد را هم مادرش انتخاب کرده و بعد از آن مهران مديري زياد از اين اسم در شخصيتهاي تلويزيونياش استفاده کرده است.پسرساز، پدر آواز ساز تخصصي فرهاد گيتار است ولي سازهاي ديگر را هم امتحان کرده است. گهگاه براي پدرش هم ساز ميزند تا او بخواند. اما اين در صورتي است که وقتي براي آوازخواني وجود داشته باشد. معمولا اينطور نميشود. معمولا پدر در خانه نيست و سر کار است يا آنکه در مرحله پيشتوليد سريالهايش قرار دارد. در حال حاضر هم که ميخواهد اولين فيلم بلند سينمايياش را کارگرداني کند و سرش حسابي شلوغ است.فرهاد گواهينامه ندارد « من که گواهينامه ندارم ولي اگر گواهينامه بگيرم مشکلي براي ماشين نيست.» مهران مديري به گواه حرفهاي پسرش اهل شرط گذاشتن براي بچهها نيست. فرهاد مطمئن است كه وقتي گواهينامه را بگيرد داشتن اتومبيل روي شاخ خواهد بود. اگر بپرسي مهران هيچوقت دنبال او به در مدرسه ميآيد با راحتي ميگويد هيچوقت چون وقت ندارد. پدر آخرين بار چند ماه پيش به مدرسه آمده تا در جلسه اوليا با مديران مدرسه شركت كند. فكرش را بكنيد كه اگر ميخواست مدام به مدرسه فرهاد و شهرزاد سر بزند مدرسه چطور به هم ميريخت.كسي را به خلوتم راه نميدهم خانهشان مثل تمام خانههاي اين شهر است. دعواي خواهر و برادري هم در آن پيدا ميشود اما تازگيها که بزرگتر شدهاند ديگر کمتر دعوا پيش ميآيد. فرهاد که بيشتر وقتش را در اتاق ميگذراند و گاهي حس ميکند براي خانوادهاش کم ميگذارد . فرزند خوبي براي خانوادهاش نيست، اين را خودش ميگويد:«روي اعصابشان راه نميروم ولي حس ميکنم به عنوان فرزند، فرزند خوبي برايشان نيستم. بعضيوقتها فکر ميکنم اگر خودم پدر بودم، ميخواستم بيشتر به محيط شخصي فرزندم وارد شوم ولي نميگذارم اين اتفاق براي پدر و مادر خودم بيفتد.»شرارت پشت چهرهاي آرام اما بشنويد و بخوانيد از مدرسه. او بچه شلوغي است اما از اينکه سردسته باشد خوشحال نيست. ميگويد :« اين خلاقيت را دارم که در مدرسه سردسته باشم اما اصولا سردستگي در مدرسه بد است. چون ممکن است شما سردسته باشيد و پشت تو را خالي کنند.» اما در اين روزهاي شلوغکاري در مدرسه خودش منطق به خرج ميدهد و پاي پدر و مادرش به ميان دعوا کشيده نميشود. « هميشه، حتي اگر بدترين کارها را انجام داده باشم، با منطق زياد آن را توجيه ميکنم.» اين قدرت را پدرش هم دارد « ولي نه به اندازه من». گاهي اوقات همين منطق زياد او را تبديل به موجودي واقعبين ميکند و ميتواند بين حرفهايش اعتراف کند:« بعضيوقتها معلمهايمان را خيلي اذيت کردهايم. من واقعا از آنها معذرتخواهي ميکنم.» يكي از آخرين شيطنتهايش اين بوده كه با بچهها سر كلاس يكي از معلمها دوربين ببرند و فيلم بگيرند. بعد فيلم لو ميرود و دست مدير و معاون ميافتد و .....«خدا رحم كرد. به خير گذشت. بابا هنوز هم نميداند كه چي شده چون خودمان تعهد داديم و تمام شد. حالا اينجا بخواند ميفهمد!»كادو فراموش نميشود مشکل رفت و آمد در خانهشان وجود ندارد. حتي ممکن است تا ساعت ?-? صبح بيرون باشد اما حتما خانوادهاش ميدانند که کجاست و چه کار ميکند. پدر اينطور نيست يعني گاهي پيش ميآيد که خانواده ندانند او کجاست و چه ميکند. کادو هم خوب ميخرد، به نظر ميرسد حواساش به روز تولد بچههايش هست ولي آخرين کادويي که به پسرش داده، پول است. ميخندد و ميگويد:« نقدي حساب کرد» اما کادوي برعکس هم وجود دارد. پسر براي پدر معمولا کتاب و سيدي ميخرد و وقتي روي قيمتها اصرار ميکنيم و ميخواهيم بودجه پولتوجيبياش را معلوم کنيم، ميگويد:« معمولي، پسر بيلگيتس كه نيستم!»بازيگري؟ هرگز! يک بار جلوي دوربين رفته است. در برنامه جنگ??. در آن برنامه نقش بچگي پدرش را بازي ميکرد. از بس به هم شبيه هستند و اين را همه ميگويند. در پشت صحنه برنامههاي پدرش زياد چرخيده اما با اين وجود علاقه چنداني به بازيگري ندارد. واقعيت اين است که هميشه از زبان بازيگرها درباره حاشيهها شنيدهايم. خودمان هم نميدانيم وقتي فرهاد مديري ميگويد که در آرزوهاي دور و دراز هنرياش جايي براي بازيگري وجود ندارد به خاطر حاشيههاست يا اصولا علاقهاي به اين محيط و فضا ندارد. اما ميتواند بگويد :« همه خانواده مجبورند اين حاشيهها را تحمل کنند. هر کدام به اندازه خودشان. مسلما مادرم به اين خاطر که در صدر است فشار بيشتري را تحمل ميکند اما اين بار روي همه خانواده هست.»خانهاي پر از نواي موسيقي پسر در مقابل پدر، تواضع زيادي به خرج ميدهد اما ميگويد از پدرش نميترسد. وقتي ميخواهيم او را روي دور کلکل با پدرش بياندازيم، هيچ رقمه راضي نميشود. حرفش اينست«: ما کي باشيم؟» اوضاع وقتي بدتر ميشود که در ادامه صحبت درباره موسيقي ميگويد: «بابا استعداد بينظيري در موسيقي دارد» مهران مديري به طور حرفهاي ساز نميزند. يک مدت ساز ضربي مي زده و يک مدت گيتار و پيانو. با وجود اين که پدرش صداي خوبي دارد اما خاطرهاي از لالايي پدر ندارد. گهگاه، شنيدن صداي پدر كه براي خودش آوازي زمزمه ميكند، حالي دارد.فيلمساز ميشويم فرهاد مديري علاقهاي به بازيگري ندارد، اما شغل مورد علاقهاش فيلمسازي است. ميگويد اهل سريالسازي نيست و حضور در سينما را ترجيح ميدهد. از همين حالا هم استارت را براي ساخت فيلم كوتاه زده. به خاطر هنري بودن رشتهاش در مدرسه، و يك عمر زندگي در يك خانواده هنري، ميتواند درباره سريالهاي پدرش هم صحبت کند. به نظر فرهاد مديري، سريال مرد هزار چهره، بهترين سريال پدرش بوده:« کارگرداني، ايده، بازي بازيگرها و ...» و بين سريالها هيچ علاقهاي به جايزه بزرگ ندارد.تشابه را ببينيد فيلم ميبيند، فيلمهايي که معمولا پدرش به خانه ميآورد. در بين فيلمسازهاي ايراني، بيضايي و حاتميکيا را خيلي دوست دارد. مجله هم ميخواند يا حتي روزنامه اما نهاينکه پيگيري كند و عاشق مجلات باشد. لحن و فرم نگاهش خيلي به مهران مديري شباهت دارد و خودش هم اينها را احساس ميکند. براي نمونه ميتوانيد نگاهي به اين عکس مهران مديري در جبهه بيندازيد و ببينيد که او و پسرش چقدر به هم شباهت دارند.يك زندگي متفاوت فرهاد ميگويد:« شايد در زمان کودکي، به زندگي نرمالتر و طبيعيتر فکر ميکردم، اما الان نه. الان اين موقعيت خوب است. نميتوانم بگويم دوستش دارم ولي هست.» با وجود اين که شرايط زندگي در اين خانواده و با اين پدر خبرساز چندان طبيعي نيست، اما گاهي هم پيش ميآيد که با هم به رستوران بروند، با هم به سفر بروند. علاوه بر اينکه وقتي ميخواهد روي تمام حرفهايش پوششي از منطق بکشد، ميگويد:« من و خواهرم بايد اين شرايط را بپذيريم و بدانيم که زندگيمان با اغلب دوستانمان تفاوتهايي دارد و يک سري امکانات را نداريم.»بيلياردبازها فرهاد مديري اهل بسکتبال نيست، سه ماه رفته و ميخندد که «اثر خودش را گذاشت» از بس که قدش بلند است. اهل ورزشهاي رزمي هست و اهل دفاعشخصي. با پدرش هم بيليارد بازي ميکند:« بيلياردش از من بهتر است و هميشه من را ميبرد.» پسر به طور مداوم شنا ميکند و پدر هم اگرچه تقربا فرصتي براي همراهي پيدا نميكنند. مهران مديري براي کوهنوردي هم وقت ندارد. بيشتر اهل نرمش است. سينما هم نميروند، در سالهاي اخير تنها يکبار با هم به سينما رفتهاند. « ولي به کنسرت زياد ميرويم.» افتخار به نام پدر شوخطبعي را هم از پدرش به ارث برده اگرچه ميگويد كمتر امكان بروز اين توانايي را پيدا ميكند :« همه ميگويند پدرم آدم شلوغي است اما من به خاطر شرايط خانوادگيام نميتوانم اينطور باشم.» و در جواب به سؤال دوم، سريع موضعش را تغيير ميدهد و ميگويد که حضور پدر به نفعش تمام شده و اصولا مشکل ندارد. حتي ميتواند بگويد:« به نام فاميلي مديري افتخار ميكنم، هرچند سختيهاي زيادي دارد.»وسوسه پرواز دلش ميخواهد براي ادامه تحصيل و احتمالا ماندن به خارج از ايران برود. پدر هم مشكلي ندارد و هيچوقت مخالفتي نكرده. فقط وقتي كوچكتر بوده گفته بهتر است براي رفتن كمي صبر كني تا سنات بالاتر برود. او هم مانده. حالا هم منتظر است تا درساش تمام شود. بعدش هم بايد مسئله سربازي را حل كند:«به اين دو سال كه فكر ميكنم غصهام ميشود. كي تمام ميشود؟»شهرزاد مديري وارث نبوغ و شيطنت خانوادگي شهرزاد مديري با يازده سال سن، کوچک ترين عضو خانواده مديري است. آرام و شمرده حرف مي زند و سعي مي کند که با جواب هاي کوتاه، اين آرامش را به عنوان خصلت ذاتي اش به ما معرفي کند. اما برق چشمانش و لحظاتي که با برادرش اختلاف نظر پيدا مي کند، دستش را رو مي کند و معلوم مي شود که هوش و نبوغ خانوادگي به همراه آن انرژي ژنتيك، به او هم رسيده. به محض ورود به دفتر ما يکي از مجله هاي شماره قبل را برمي دارد و با دقت ورق مي زند، يکي از عکس هاي پدرش در سريال «مرد هزار چهره» را مي بيند و طوري که ما نشنويم به فرهاد مي گويد:« نگاه کن شبيه بقالها شده!» و بعد مي خندد. دختر مهران مديري، تمام کارهاي پدرش را دنبال مي کند و جزو مخاطبان اصلي سريال هاي طنز او است. شهرزاد تمام کارهاي مهران مديري را ديده و از بين آن ها «شب هاي برره» را به عنوان بهترين کار پدر انتخاب مي کند. دختر ظاهرا ساکت و سربه زيري که روبه روي ما نشسته اعتراف مي کند که بعضي مواقع مچ پدرش را ميگيرد و به خاطر اشتباهات در کارهايش به او تذکر مي دهد:« سر سريال باغ مظفر از يکي از قسمت ها خوشم نيامد به پدرم گفتم و او هم گفت درستش مي کنم». شهرزاد يازده سال بيشتر ندارد اما در اين مدت تمام سريالهاي پدرش را موبه مو دنبال مي کرده و حتي گاهي اوقات هم براي نزديکي بيشتر به پدري که هميشه سرکار است با او به پشت صحنه سريال ها مي رود:« سر پاورچين و باغ مظفر با بابام به پشت صحنه رفتم. اونجا تمام مدت دنبال شقايق دهقان بودم». دختر مهران مديري بودن براي شهرزاد مهم ترين اتفاقات زندگي است. او گاهي اوقات از اين ماجرا حسابي لذت مي برد و گاهي اوقات هم نه.« هم خوب است و هم بد. گاهي اوقات آنقدر سؤال مي پرسند که آدم اذيت مي شود». شهرزاد با کمک برادرش و البته هوش ذاتي اش راه و روش مناسبي براي برخورد با اين سؤالات پيدا کرده. اگر از شهرزاد مديري درباره پدرش، خانواده و هر مسئله خصوصي ديگري بپرسيد؛ او يا جواب نمي دهد يا اينکه با جواب هاي نصفه و نيمه پشيمانتان مي کند. اما اگر فکر مي کنيد که اين سختي ها او را از دختر مديري بودن خسته کرده، کاملا در اشتباهايد، چون:«همه مهران مديري را دوست دارند. من هم. چون پدرمه، در تلويزيون مي بينمش و کارهايش را دوست دارم و البته يک جاهايي هم به درد مي خورد». بله، مهم ترين نکته همين است. چه کسي بدش مي آيد که به اردو برود و معرفي خانم مدير باعث شود تا با يک بغل جايزه به خانه برگردد؟ شهرزاد اين ماجرا را با ذوق تعريف مي کند و بعد مي گويد که تا به حال کاري نکرده که مهران مديري به مدرسه دخترش برود. در تمام مدتي که شهرزاد حرف مي زند، فرهاد با سکوت به خواهرش و حرف هايش گوش مي دهد و وقتي حرف به شيطنت شهرزاد مي رسد، برخلاف نظر شهرزاد سرش را بالا مي اندازد.شهرزاد صحبت هايش را قطع ميکند و نگاه معني داري به برادرش مي اندازد و مي گويد:« شيطان هستم ولي سر کلاس هاي مهم درس گوش مي دهم». رابطه اين خواهر و برادر عجيب و بامزه است. فرهاد در تمام مدت مصاحبه سعي مي کند با حفظ استقلال خواهرش، مواظب او باشد. در خانه مديري، همه با هم خوب هستند و شهرزاد به عنوان دختر کوچک خانواده با همه احساس راحتي و نزديکي مي کند. دختر کوچک مديري، از پدرش به عنوان يک همبازي خوب در وسطي و گل کوچيک حرف مي زند و او را به عنوان اولين آدمي که در زمان قهر براي آشتي پيش قدم مي شود، معرفي مي کند. معمولا در اين جور مواقع، شهرازد به اتاقش مي رود و پدر مجبور است که به اتاق او برود و گاهي با توضيح منطقي و گاهي هم با قربان صدقه رفتن، دختر کوچک را راضي کند. شهرزاد مديري از همين زندگي ساده و پر از دوستي در کنار خانواده اش لذت مي برد، در حال حاضر سرگرم مدرسه،موسيقي و نقاشي است و قصد بازيگر شدن هم ندارد. « اگر پدرم بخواهد براي او بازي ميکنم اما هيچوقت بازيگر نمي شوم».منبع: زندگي ايدهآل
|
|
+ نوشته شده در
نهم تیر 1387ساعت 11 توسط احسان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته دوم تیر 1387 هفته سوم خرداد 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته دوم اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|